شهید مهدی باکری

شهید مهدی باکری فرمانده ی لشکر 31 عاشورا

فرزند: فیض اله

ولادت: دوازده فروردین 1333

شهادت: عملیات بدر 25 اسفند ماه 1363

داستان عروج مهدی به نقل از شهید احمد کاظمی

...مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟

گفتم: با سر

گفت:زودتر

آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها

را آتش زده اند.با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبرشده،مهدی؟

نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد

گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم.

از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده

به مهدی بگو بیاید عقب

مهدی می گفت نمیتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم.گفتند :پس

برو خودت برش دار بیاورش.

نشد نتوانستم. وسیله نبود.آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره یی جز

اصرار برایم نماند.

گفتم:((تو را خدا،تو را به جان هر کس دوست داری،هر جوری هست

خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرف))

گفت:((پاشو تو بیا، احمد!اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیم))

 

گفتم:این جا،با این آتش، نمیتوانم.تو لااقل...

گفت:((اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده،احمد.پاشو بیا!بچه ها این جا

خیلی تنها هستند)).

فاصله ما هفتصد متری می شد.راهی نبود.آن محاصره و آن آتش

نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت:پاشو بیا

،احمد!

صداش مثل همیشه نبود .احساس کردم زخمی شده.حتی صدای تیر های

کلاش از توی بی سیم می آمد.بارها التماس کردم.بارها تماس گرفتم.تا

اینکه دیگر جواب نداد.بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت:اقا مهدی

نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند...

ارتباط قطع شد.تماس گرفتم،باز هم وباز هم، ونشد......

ادامه نوشته

شهید حاج محمد ابراهیم همت

شهید محمد ابراهیم همت

(فاتح خیبر)

تولد: 12 فروردین 1333 اصفهان

شهادت: 17 اسفند ماه 1362

اگر من افتخار داشتم شهید شوم از امام بخواهید برایم دعا کند تا شاید

خدا من رو سیاه را در درگاه با عظمتش به عنوان یک شهید بپذیرد.

(شهید حاج محمد ابراهیم همت)

 

اول خاطره ی مربوط به این عکس

می دانید چرا انگشت حاج همت باند پیچی شده است؟

یک روز بعد از سخنرانی ایشان، رزمندگان تحت امرشان برای ابراز

علاقه  به طرفش هجوم می آورند و انگشت حاجی می شکند.

و اما این که شهید همت موقع شهادت سر در بدن نداشتند و از روی

لباسشان شناسایی می شوند...

برا من فقط یک تصادف نبود....

آخه شنیده بودم قبل از تولد محمد ابراهیم، مادر که به زیارت کربلا

رفته اند دچار کسالت می شوند و دکترها از زنده  به دنیا آمدن کودکش

ناامیدند. مادر به امام حسین (ع) متوسل می شوند و کودک صحیح و

سالم متولد می شود....

خاطره ی ((نفر چهاردهم)) به نقل از همسر شهید:

یکی دو ماه قبل از شهادت او، در اسلام آباد این دفترچه را دیدم. نام

سیزده نفر درآن نوشته بود، و جای نفر چهاردهم یک خط تیره کشیده

بود. پرسیدم: ((این چهاردهمی کیه؟ چرا ننوشته ای؟)) گفت: ((این را

تو دیگرباید دعا کنی)).

فهمیدم که این جای خالی را برای خودش در نظر گرفته است و به

زودی به دوستان شهیدش ملحق خواهد شد.

وصيت نامه دکتر بهشتي بقلم خودش

 

وصيت نامه

اينجانب محمد حسيني بهشتي، دارنده شناسنامه شماره 13707 از اصفهان وصيت مي کنم به همسرم و فرزندانم و ساير بستگانم که در زندگي بيش از هر چيز به فروغ الهي که در دل انسانهاست اهميت دهند و با ايمان به خداي يکتاي عليم، قدير، سميع، بصير، رحمان و رحيم و پيامبران بزرگوارش و پيروي از خاتم پيامبران و کتابش قرآن و از ائمه معصومين سلام ا... عليهم اجمعين و اهتمام به ذکر و ياد خداي و نماز با حضور قلب، روزه، عبادات ديگر و انفاق و ايثار و صدق و جهاد بي امان در اين راه و حضور پيگير در جماعت و انس با مردم راه سعادت را به روي خود باز گردانند. و وصيت مي کنم که پس از ارتحال من بسوي خدا يک سوم از خانه مسکوني ام در تهران، قلهک، خيابان تورج، کوچه منطقي 8 و 9 و اثاث خانه متعلق به همسرم خانم عزت‌الشريفه مدرس مطلق است و از خداي متعال براي او و فرزندانم سعادت در راه خدا زيستن را خواستارم.

27 رجب 1400 هجري محمد حسيني بهشتي

ما بي شناسنامه نيستيم، ما از مردم جدا نمي باشيم، محل مهر جيره بندي قند و شکر، مهر شرکت در انتخابات رياست جمهوري.
ما بي شناسنامه نيستيم، اولاد زجر کشيده آل عبا، فرزندان زندانهاي بي نام و نشان و حبس ها و دخمه هاي فراموش، ما بي شناسنامه نيستيم اهل قنوتيم، ساکن دهستان نيايش و بچه جنوب عشقيم، کبوتران قباپوشي که بال در خون شهيدان کربلا نهاده ايم و عمري بر شاخه ها مرثيه خوان ذبح بني آدم ، ما از امتزاج دو ايمان بدوي روستائي از تصادم دو عدم ساده بوجود آمده ايم، با هيچ کس هيچ فرقي نداريم و نمازمان را اول وقت مي خوانيم.
ما محصول آن لحظاتي هستيم که خسته از بيل و رنجور از داس خيمه دعائي برافراشته اند، ما ساده‌نشينان کاخ ويرانه فقر و فنائيم. پنجره هائي که روبسوي افق سبز توکل باز مي شوند، ما مثل کتابي در هر گوشه خاک و در هر لحظه از روزگار باز مي شويم و ديگران را از خود باخبر مي کنيم.
ما مثل وضو ساده و پاکيم، عين اقطار بي آلايش و معصوميم، ما را مي‌شود در هر گوشه مسجد پيدا کرد. در هر جنسي جستجو نمود، با هر دردي دريافت، ما مثل تلاوت غمگينيم، مثل تکبير حالت خنجر داريم، و دوستان ما شيران روز و پارسايان شبند، از نوح به بعد تا کربلا و هويزه وتا هويزه حضور داريم، پشت هر سنگي روييده ايم، با هر بوته اي رسيده ايم، بر هر شاخي بر داده ايم، ما در اين آب و خاک سبز مي شويم ما بي شناسنامه نيستيم.

 

شهيد مظلوم دكتر بهشتي

مرا همین ‌جا خاک کنید

مرا همین ‌جا خاک کنید

حاج حسین خرازی

اشاره:متنی را که می خوانید چند خاطره از علمدار خمینی ،  شهید حاج حسین خرازی است.

اصفهان بود و خانه پدری، در آن محله قدیمی، همسایگان، همکلاس‌ها، و ظهر‌های بعد از مدرسه که می‌‌رفت تا در خلوت شبستان بنشیند و به خادم پیر نگاه کند که محراب و منبر را گلاب می‌پاشید و او که با صدای کودکانه‌اش مکبر می‌شد.

پادگان دنیای دیگری بود. بزرگ‌تر و متفاوت از مدرسه. شور انقلاب که بالا گرفت، از او خواستند تفنگش را رو به سینه مردم بگیرد و حسین نمی‌‌خواست. با فرمان امام بود که از پادگان گریخت وبا سری تراشیده و لباس شخصی.

فردای روز پیروزی به «کمیته شهری اصفهان» رفت. شهر در دست مردم بود؛ از حفظ امنیت شهر تا جمع‌آوری زباله و تقسیم غذا و سوخت، همه را مردم بر عهده داشتند. حسین به خاطر آشنایی‌اش با تجهیزات نظامی مسئول اسلحه‌خانه کمیته شد.

ماه‌های آخر سال 58 بود که حسین به کردستان آمد. منطقه تقریباً در دست ضد انقلاب بود. گروه شصت نفری حسین که به تدریج به «گروه ضربت» مشهور شد، به کمک نیروهای دیگر با دشواری منطقه را در کنترل گرفتند هنوز آن‌قدرها کردستان امن و آرام نشده بود که گفتند بروید جنوب.

چهل روز بعد از آغاز جنگ گروه ضربت را به دارخوین فرستادند. جایی که مردم روستاهایش با دست خالی با لشکر تانک‌ها مواجه شده بودند. همان روز اول، او و همراهانش که برای آشنایی به منطقه رفته بودند با تانک‌ها درگیر شدند و آنها را تا لب کارون عقب راندند. در سه ماه با دست خالی خاکریزی به طول 1750متر به وجود آوردند که به خط شیر معروف شد و اولین خط دفاع منطقه بود. در خرداد 60 او عملیات «فرمانده کل قوا» را با استفاده از همان خاکریز فرماندهی کرد.

کم کم نیروهای حسین آن‌قدر آماده شدند و نیروهای داوطلب به آنها پیوستند که آن گروه به تیپ و سرانجام به لشکر امام حسین (ع) تبدیل شد.

در آزادسازی بستان، هر کار که از دستش برآمد کرد. از فرماندهی و طراحی  عملیات تا جنگیدن ساده مثل بقیه نیروها. بعد از آزادسازی خرمشهر، از اولین کسانی بود که وارد شهر شد در طلاییه دستش با ترکش قطع شد، ولی هنوز داروهایش تمام نشده بود که پیش بچه‌ها برگشت.

در سراشیبی یک تپه بلند، چند آرپی‌جی جلوی ستون منفجر شد. در کمین کامل عراقی‌ها بود. حدود صد نفر در معرض شهادت یا اسارت  قرار گرفته بودند حسین دستور عقب‌نشینی داد.

خرازی از سمت چپ موقعیت نیروها، آتش آرپی‌جی را به طرف عراقی‌ها گرفته بود تا در پناه آن نیروها عقب بروند. ردانی‌پور هم از ست راست تپه با تیربار، همان کار حسین را می‌کرد. سرو صورت حسین و مصطفی از شدت آتش و انفجار سیاه شده بود و موهایشان پر از رمل ریز و  درشت بود.

خوب گوش کنید دشمن تازه بیدار شده، فهمیده از کجا ضربه اصلی را خورده است، ننه من غریبم کسی درنیاره، اگه کسی می‌خواد بره، تا درگیری اصلی شروع نشده بره، برسیم تو چزابه، محشر به پا می‌شه. قبل از عملیات هم به شما گفتم، جنگ ما از وقتی شروع می‌شه که برسیم تو چزابه، امشب و فردا باید عاشورایی بجنگید. اطمینان داشته باشید این رمل‌ها برای ما کربلا می‌شه، نیروهای خودتون را خوب توجیه کنید که بند پوتین‌های خودشونو محکم ببندند مهمات نداریم، اسلحه نداریم، قبول نیست. دشمن رو منهدم کنید و اسلحه آنها را بردارید.

نگاه‌ها همه رفت تو صورت حسین، حرف آخر را باید او می‌زد نشان داده بود که در شرایط سخت و بحرانی، بدون داد و قال اضافه و هول شدن، تصمیمات درستی می‌گیرد.

حسین گفت: پشت ضد هوایی باشید، با یک خط آتش راه بال گردها را ببندید، آسمان را برای پروازشان ناامن کنید. اگر راه تدارکات‌شان بسته نشود، این جنگ می‌تواند هفته‌ها طول بکشد یادتان باشد اگر تا بغداد هم برویم، مردم آزادی خرمشهر را می‌‌خواهند.

حسین فرمانده‌ای بود که در دسترس همه نیروها بود. آشپزها و راننده‌ها و دژبان‌ها و نیروهای خط مقدم و غواص‌ها، همه و همه او را می‌دیدند.

وقتی ازدواج کرد، حقوقش مثل دستمزد بقیه بسیجی‌ها کفاف یک زندگی  ساده را می‌داد دوهزارودویست تومان در ماه.

حسین دست او را گرفت و کنار کشید. بچه‌ها نگاهشان می‌کردند حسین با دست به وسط زمین اشاره کرد که فرو نشسته بود و خراب‌ترین نقطه آن بود. آهسته گفت: این محل مزار من است. مرا همین جا خاک کنید؛ میان دوستانم. این وصیت من است.

                                                                                                                         

 منبع:مجله یاد ماندگار

شهید حسین خرازی

                                   شهید خرازی

 

تولد: محرم 1336

شهادت: شلمچه هشتم اسفند ماه   1365

مصادف با روز عاشورا

نحوه ی شهادت:

گفته بود چند دیگ غذا بگذارند تو نفربر و ببرند خط. ماشین های غذا را

می زدند و بچه ها گرسنه مانده بودند. اوضاع بدجوری گره خورده بود.

گفتند: راننده نفر بر آماده شده برای بردن غذا. گریه اش گرفت و به

همه گفت: از این راننده یاد بگیرید. می داند هر کس قبل از او رفته، بر

نگشته، اما دارد می رود. اصلا من باید بروم این راننده را ببینم و

پیشانی اش را ببوسم. حاجی رفت پیشانی اش را ببوسد، پیرمرد بود.

گفت: هر طوری شده این غذا باید به بچه ها برسد. اگر نمی توانی بگو

خودم بنشینم پشت فرمان. همان جا بود که خمپاره آمد..

....ناگهان دلها فرو ریخت، جانها افسردند، بسیجیها همه گریستند.

اما تو بر خاک افتاده بودی و گونه های پیرمرد هنوز گرمی بوسه هایت

را احساس می کرد.  

وصیت نامه

استغفرالله ، خدایا امان از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سوال نکیر و

منکر در روز محشر و قیامت، به فریادم برس. خدایا دل شکسته و

مضطرم. صاحب پیروزی و موفقیت را تو می دانم و بس وبر تو توکل

دارم. خدایا تا زمان عملیات، فاصله ی زیادی نیست، خدایا، به قول امام

خمینی (ره) تو فرمانده کل قوا هستی، خودت رزمندگان را پیروز گردان،

شر مدام کافر را از سر مسلمین بکن. خدایا! از مال دنیا چیزی جز

بدهکاری و گناه ندارم. خدایا! تو خود توبه مرا قبول کن و از فیض

عظمای شهادت نصیب و بهره مندم ساز و از تو طلب مغفرت و عفو

 دارم... می دانم در امر بیت المال امانتدار خوبی نبودم و ممکن است

 زیاده روی کرده باشم، خلاصه برایم رد مظالم کنید و آمرزش بخواهید.

والسلام

حسین خرازی 1/10/1365

زندگی نامه ی شهید بهشتی

 

                             شهيد مظلوم دكتر بهشتي  

من محمد حسینی بهشتی درتاریخ دوم آبان 1307 در شهر اصفهان در محله(لومبان)متولد شدم. منطقه ی زندگی ما از مناطق بسیار قدیمی شهر بود........

من محمد حسینی بهشتی درتاریخ دوم آبان 1307 در شهر اصفهان در محله(لومبان)متولد شدم. منطقه ی زندگی ما از مناطق بسیار قدیمی شهر بود.خانواده من یک خانواده ی روحانی و پدرم نیز روحانی بود.پدرم چند روز هفته در شهر به کار وفعالیت می پر داخت وهفته ای یک شب برای امام جماعت وانجام کارهای مردم به یکی از روستاهای نزدیک شهر می رفت.هر سال چند روز هم به یکی از روستاهای دور افتاده که نزدیک حسین آباد ودور تراز آنجا بود وحسن اباد نام داشت می رفت.رفت وامد افرادیکه از آن روستای دور افتاده به خانه ی ما می آمدند برایم خیلی خاطره انگیز است.پدرم وقتی به آن روستا می رفتدر منزل پنبه زن بسیار فقیری سکونت می کرد،آن ییرمرد اتاقی داشت که پدرم در آن زندگی می کرد.نام آن پیر مرد جمشید بود ومحاسنی سفید وباریک وبلندوچهره ای بیابانی وروستایی ونورانی داشت.پدرم گفت:

با جمشید نان ودوغی می خوریم وصفا می کنیم.وهمیشه اظهار می کرد:من سفره ساده نان ودوغ جمشید را به هر جلسه دیگری ترجیح می دهم.جمشید نیز هر سال دو بار به شهر وخانه ی ما می آمدو من بسیار با او انس داشتم.

تحصیلاتم را در سن چهار سالگی در مکتب خانه ای شروع کردم .

خیلی سریع خواندن ونوشتن وهم چنین خواندن قرآن را یاد گرفتم و در جمع خانواده به عنوان نوجوان تیز هوش شناخته شدم تا اینکه قرار شد به دبستان بروم به دبستان دولتی (ثروت) که بعدها( بهمن) نامیده شد رفتم ،از من امتحان ورودی کردند گفتن که باید به کلاس ششم بروم ولی از نظر سنی نمی تواند،بنابراین درکلاس چهارم پذیرفته شدم وتحصیلات دبستانی رادر همان جا به پایان رساندم. در امتحان نهایی،در شهر نفر دوم شدم و برای ادامه تحصیلات به دبیرستان سعدی رفتم.

سال اول ودوم را در دبیرستان گذراندم ،اوائل سال دوم بود که حوادث شهریور بیست پیش آمد، این واقعه علاقه و شوری در نوجوانها برای یادگیری معارف اسلامی بوجود آورد.دبیرستلن سعدی هم در نزدیکی میدان امام (شاه سابق)قرار داشت که نزدیک بازار بود،جائیکه مدارس بزرگ طلاب هم در آنجا قرار داشت،مدرسه جده ،مدرسه صدر و چند مدرسه ی دیگر ،بین دبیرستان ومدرسه ی ما حدود چهار پنج کیلومتری فاصله بود که معمولا پیاده می آمدیم و بر می گشتیم. همین سبب شد که با بعضی از نوجوان ها که درس های اسلامی می خواندند آشنا شوم علاوه بر اینکه در یک خانواده روحانی پرورش یافته بودم ودر خانواده طلاب فاضل جوانی بودم، یک همکلاسی داشتم که او هم فرزند روحانی بود،نوجوان بسیار تیز هوشی بود ودر کلاس پهلوی من می نشست .او در کلاس دوم بجای اینکه به درس معلم گوش دهد ، کتاب عربی می خواند ، اینها بیشتر در من شوق به وجود می آورد که تحصیلات را نیمه کاره رها کنم و طلبه شوم.به همین ترتیب در سال 1321 تحصیلات دبیرستانی را رها وبه مدرسه صدر اصفهان رفتم.از سا ل 1321تا 1325 تحصیلات ادبیات عرب،منطق کلام وسطوح فقه واصول را با سرعت در اصفهان خواندم .این سرعت وپیشرفت موجب شده بودکه حوزه ی اصفهان با لطف فراوانی با من بر خورد کند.وچون پدر ومادرم،مرحوم حاج میر محمدصادق مدرس خاتون آبادی ازعلمای برجسته ای بود و من یک ساله بودم که فوت شده بود،در ذهن اساتید من که شاگردهای ایشان بودند، تدائی می کرد که می توانم یادگاری ازایشان باشم .در طی این مدت تدریس هم می کرد در سال 1324 از پدر ومادرم خواستم که اجازه بدهند شبها در حجره که در مدرسه داشتم بمانم و به تمام معنا یک طلبه شبانه روزی باشم .از طرفی هم فا صله منزل ما تا مدرسه ای که می رفتم چهار پنج کیلومتری بود وهر روز مقداری وقت برای رفت وآ مد از بین می رفت. در خانه ای هم که بودیم پر جمعیت بود ومن اتاق تنها نداشتم ونمی توانستم به کارهایم بپردازم . سال 1324و1325را در مدرسه گذراندم ،اواخر دوره ی سطح بود که تصمیم گرفتم برای ادامه ی تحصیل به قم بروم. این را هم بگویم که در دبیرستان در سال اول ودوم زبان خارجی ما فرانسه بود و در آن دو سال فرانسه خوانده بودم، ولی در محیط اجتماعی آن روزآ موزش زبان انگلیسی بیشتر بود، به همین جهت سال آخر که در اصفهان بودم ، تصمیم گرفتم یک دوره زبان انگلیسی یاد بگیرم . پیش یکی از منصوبین وآشنایان که زبان انگلیسی می دانست،با زبان انگلیسی آشنا شدم و یک دوره کامل(رید) خواندم.

در سال 1325 به قم آمدم و حدود شش ماه بقیه سطح ومکاسب وکفایه را تکمیل کردم.در قم به مدرسه ی حجتیه که مرحوم آیة الله حجت جدیدا بنیان گذاری کرده بود ،رفتم درست سالهایی بود که استاد آیة الله طباطبائی از از تبریز به قم آمده بودند .مقداری از کفایهرا نزد آیة الله حاج شیخ مرتضی حائری یزدی خواندم ومکاسب وبقیه کفایه را خدمت آیةالله داماد ادامه دادم که بعدها به خارج  تبدیل کردم.در اصفهان منظومه ی منطق و کلام را خوانده بودم وال چون آن موقه استاد فلسفه در قم کم بود,نتوانستم ادامه بدهم وقطع شد .بیشتر به فقه و اصول و مطالعات گوناگون وتدریس می پرداختم.معمولل طلبه هایی که در حوضه بتوانند ضمن تحصیل، تدریس هم بکنند، تدریس می کنند.من هم در اصفهان و هم در قم  ضمن تدریس،تدریس هم می کردم.از اول سال 1326درس خارج را شروع کردم.درس خارج فقه واصول را خدمت استاد عزیزمان مرحوم آیت الله  محقق داماد می رفتم، همچنین از دست استاد و مربی بزرگوار و رهبر ازیزمان امام خمینی استفاده می کردم.در درس آیت الله و آیت الله سید محمد تقی خوانساری نیز می رفتم. مقدار خیلی کم هم  نزد آیت الله  حجت کوه کمری،درس خواندم.

در سال 1327 به فکرافتادم که تحصیلات جدید را ادامه دهم ،بنابراین با گرفتن دیپلم ادبی به صورت متفرقه،به دانشکده (معقول و منقول)آن موقع که امروزه(الهیات و معارف اسلامی)نامیده می شود، راه یافتم.دوره ی لیسانس را در آنجا گذراندم. در فاصله ی 27تا30که در تهران بودم برای تامین هزینه ام تدریس می کردم و خودکفا بودم.سال 1330لیسانس شدم وبرای ادامه ی تحصیل به قم بازگشتم.ضمنا برای تدریس در بیمارستانها به عنوان دبیر زبان انگلیسی مشغول خدمت شدم و در دبیرستان (حکیم نظامی)قم تدریس می کردم.به طور متوسط روزی سه ساعت تدریس می کردم وهمین اندازه کافی بودوبقیه وقت خود راصرف تحصیل می کردم.از سال 1330تا1335بیشتر به کار فلسفه پرداختم وبه درس اسفار وشفای استاد علامه طباطبایی می رفتم، اسفار ملاصدرا و شفای ابن سینا را خدمت ایشان خواندم.شبهای پنج شنبه وجمعه نیز با عده ای از برادران، مرحوم استاد مطهری و آقای منتظری وعده ای دیگر جلسات بحث گرم وپر شوری داشتیم که بسیار سازنده بود.پنج سال طول کشید تا ماحصل آن جلسات به صورت متن کتاب(روش رئالیسم)تنظیم ومنتشر شد.در طول این سال ها فعالیتهای تبلیغی اجتماعی داشتیم،در سال 1326یعنی سال بعد از ورود به قم  با مرحوم آقای مطهری وآقای منتظری و عدهای دیگر از برادران که در حدود هیجده نفر بودیم،برنامه ای تنظیم کردیم که برای تبلیغ در دورترین روستاهابرویم ودو سال این برنامه را اجرا کردیم.در ماه رمضان آن موقع که هوا گرم بود به هزینه ی خودمان برای تبلیغ به روستاها می رفتیم،البته خودمان پول نداشتیم،مرحوم آیت الله بروجردی توسط امام خمینی که آن موقع با ایشان بودند نفری صد تومان در سال 26ونفری صدوپنجاه تومان درسال27به عنوان هزینه ی سفر به ما دادند.چون قرار بود به هر روستائی که می رویم،مزاهم هیچ روستایی نباشیم وخرج خوراکمان را مدتی که آن جا هستیم  خودمان بدهیم.آقای حاج سید موسی شبیری زنجانی از مدرسین برجسته قم وآقای مهدی روحانی، آقای آذری قمی وآقای مکارم شیرازی و امام موسی صدر،بودند،با اینها بیش از همه بحث داشتیم.با آقای مطهری وآقای منتظری هم بحث های خاصی داشتیم که یکی از آن بحث ها همان روش رئالیسم بود که قبلا گفتم.

جانم فدای رهبر

جانم فدای رهبر 

ولادت حضرت علی (ع)

ولادت و حسب و نسب

بنا بوشته مورخين ولادت على عليه السلام در روز جمعه 13 رجب در سال سى‏ام عام الفيل بطرز عجيب و بي سابقه ‏اى در درون كعبه يعنى خانه خدا بوقوع پيوست،محقق دانشمند حجة الاسلام نير گويد:

اى آنكه حريم كعبه كاشانه تست‏ 
بطحا صدف گوهر يكدانه تست‏ 
گر مولد تو بكعبه آمد چه عجب‏ 
اى نجل خليل خانه خود خانه تست

پدر آنحضرت ابو طالب فرزند عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف و مادرش هم فاطمه دختر اسد بن هاشم بود بنا بر اين على عليه السلام از هر دو طرف هاشمى نسب است

شيخ صدوق و فتال نيشابورى از يزيد بن قعنب روايت كرده‏اند كه گفت من با عباس بن عبد المطلب و گروهى از عبد العزى در كنار خانه خدا نشسته بوديم كه فاطمه بنت اسد مادر امير المؤمنين در حاليكه نه ماه باو آبستن بود و درد مخاض داشت آمد و گفت خدايا من بتو و بدانچه از رسولان و كتابها از جانب تو آمده‏اند ايمان دارم و سخن جدم ابراهيم خليل را تصديق ميكنم و اوست كه اين بيت عتيق را بنا نهاده است بحق آنكه اين خانه را ساخته و بحق مولودى كه در شكم من است ولادت او را بر من آسان گردان ، يزيد بن قعنب گويد ما بچشم خودديديم كه خانه كعبه از پشت(مستجار) شكافت و فاطمه بدرون خانه رفت و از چشم ما پنهان گرديد و ديوار بهم بر آمد چون خواستيم قفل درب خانه را باز كنيم گشوده نشد لذا دانستيم كه اين كار از امر خداى عز و جل است و فاطمه پس از چهار روز بيرون آمد و در حاليكه امير المؤمنين عليه السلام را در روى دست داشت گفت من بر همه زنهاى گذشته برترى دارم زيرا آسيه خدا را به پنهانى پرستيد در آنجا كه پرستش خدا جز از روى ناچارى خوب نبود و مريم دختر عمران نخل خشك را بدست خود جنبانيد تا از خرماى تازه چيد و خورد(و هنگاميكه در بيت المقدس او را درد مخاض گرفت ندا رسيد كه از اينجا بيرون شو اينجا عبادتگاه است و زايشگاه نيست) و من داخل خانه خدا شدم و از ميوه‏هاى بهشتى و بار و برگ آنها خوردم و چون خواستم بيرون آيم هاتفى ندا كرد اى فاطمه نام او را على بگذار كه او على است و خداوند على الاعلى فرمايد من نام او را از نام خود گرفتم و بادب خود تأديبش كردم و او را بغامض علم خود آگاه گردانيدم و اوست كه بتها را از خانه من ميشكند و اوست كه در بام خانه‏ام اذان گويد و مرا تقديس و تمجيد نمايد خوشا بر كسيكه او را دوست دارد و فرمانش برد و واى بر كسى كه او را دشمن دارد و نافرمانيش كند.

علماى بزرگ اهل سنت نيز در كتب خود بهمين مطلب اشاره كرده‏اند و محمد بن يوسف گنجى شافعى با تغيير چند لفظ و كلمه در كفاية الطالب چنين مينويسد كه در پاسخ تقاضاى ابوطالب ندائى برخاست و اين دو بيت را گفت.

يا اهل بيت المصطفى النبى‏ 
خصصتم بالولد الزكى‏ 
ان اسمه من شامخ العلى‏ 
على اشتق من العلى

و در بعضى روايات آمده است كه فاطمه بنت اسد پس از وضع حمل(پيش از اينكه بوسيله نداى غيبى نام او على گذاشته شود) نام كودك را حيدر نهاد و هنگاميكه او را قنداق كرده بدست شوهر خود ميداد گفت خذه فانه حيدرة و بهمين جهت آنحضرت در غزوه خيبر بمرحب پهلوان معروف يهود فرمود: 
انا الذى سمتنى امى حيدرة 
ضرغام اجام و ليث قسورة

على عليه السلام هنگام بعثت

سبقتكم الى الاسلام طفلا صغيرا ما بلغت اوان حلمى

 

پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پليد آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرينش دريچه‏اى بر خاطر او گشوده گرديد،زبانش بافشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم مأمور شد.محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد بوى حقيقت ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در عين حال زبان بخاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين مطلب بود كه:

در اندرون من خسته دل ندانم چيست‏
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است

مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت روزى در كوه‏حرا آوازى شنيد كه (اى محمد بخوان) !

چه بخوانم؟گفته شد:

اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم...

اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را تحقير مينمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان درشت و زيباى على عليه السلام او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود با سلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‏نويسد كه گفت:

كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. 

من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.

جايگاه على در قرآن در رابطه با پيامبر (ص)

در سال نهم پس از هجرت پيامبر،گروهى به نمايندگى از نصاراى نجران يمن به مدينه آمدند تا راجع به اسلام از پيامبر (ص) سؤالهايى بكنند و با او درباره دين به احتجاج پردازند .و ميان آنان با پيامبر بحث و گفتگويى شد كه پيامبر در اين گفتگو موضع مثبت اسلام را نسبت به حضرت مسيح و تعليمات او بيان كرد.و ليكن آنان در موضع منفى خود نسبت به تعليمات اسلامى پافشارى كردند.آن گاه وحى نازل شد و پيامبر را مأمور به مباهله با آنان ساخت .مباهله نفرين كردن دو گروه متخاصم است تا بدان وسيله خداوند بر آن كه باطل است عذابش را نازل كند:�هر كس پس از روشن شدن جريان با تو مجادله كند.بگو بياييد فرزندان و زنان و نزديكان خود را گرد آوريم،لابه و زارى كنيم و لعنت خدا را نثار دروغگويان گردانيم� (1) .

پيامبر (ص) به دليل مأموريتى كه داشت دچار زحمت شد و آن گروه مسيحى را به مباهله دعوت كرد.نيشابورى در تفسير:غرائب القرآن و عجائب الفرقان خود،مطلب زير را نقل كرده است:�پيامبر به آنان فرمود:خداوند مرا مأمور كرده است كه اگر پذيراى برهان نشديد با شما مباهله كنم،گفتند اى ابو القاسم!ما باز مى‏گرديم و درباره كار خود با هم مشورت مى‏كنيم،آن گاه به نزد تو مى‏آييم.و چون بازگشتند به شخص دوم هيأت نمايندگى كه مردى كاردان و با تدبير بود گفتند:اى عبد المسيح!نظر تو چيست؟اوگفت:به خدا قسم اى جمعيت نصارا شما دانستيد كه محمد پيامبرى است فرستاده از جانب خدا.و براستى سخن قاطع را درباره صاحبتان مسيح براى شما بيان كرد.و به خدا سوگند،هرگز قومى با پيامبرى مباهله نكرد مگر آن كه بزرگ و كوچك آنان از ميان رفتند.و شما اگر اين كار را بكنيد بيچاره مى‏شويد!اگر خوش نداريد،در موضع خود بايستيد و بر دين خود پافشارى ورزيد و اين مرد را به حال خود واگذاريد و به شهرهاى خود باز گرديد.

هيأت نمايندگى مسيحيان به حضور پيامبر (ص) آمد،ديدند او براى مباهله بيرون آمده است در حالى كه عبايى از موى سياه بر دوش داشت؛حسين (ع) در آغوش آن حضرت بود و دست حسن (ع) را در دست داشت و فاطمه (ع) در پى او حركت مى‏كرد،على (ع) نيز پشت سر فاطمه حركت مى‏كرد،و پيامبر (ص) به آنها مى‏گفت هر وقت من دعا كردم شما آمين بگوييد.اسقف نجران رو به همراهان كرد و گفت:اى گروه نصارا!من چهره‏هايى را مى‏بينم كه اگر دست به دعا بردارند و از خداوند بخواهند كه كوه را از جا بكند،فورا خواهد كند!پس با او مباهله مكنيد كه هلاك مى‏شويد و بر روى زمين تا روز قيامت يك مسيحى باقى نخواهد ماند.سپس،رو به پيامبر كردند و گفتند:اى ابو القاسم!تصميم ما اين است كه با تو مباهله نكنيم...�

طبرى در تفسير خود از چندين طريق نقل كرده است كه پيامبر خدا (ص) على،فاطمه،حسن و حسين را در داستان مباهله به همراه خود آورده بود

و در صحيح مسلم از سعد بن ابى وقاص روايت شده است كه چون اين آيه نازل شد:�بياييد فرزندان و...خود را گرد آوريم�پيامبر خدا (ص) على،فاطمه،حسن و حسين را طلبيد و گفت:بارلها اينان اهل بيت منند�  .خداوند پيامبرش را مأمور كرده بود تا به هيأت نمايندگى نجران بگويد:�بيائيد فرزندان،زنان و نزديكان خود را گرد آوريم...�براى اطاعت اين فرمان پيامبر حسنين را حاضر كرد كه پسران دختر او و در حقيقت فرزندان او بودند؛فاطمه را به حضور خواست كه او برجسته‏ترين زنان از اهل بيت رسول بود.و ليكن چرا به همراه آنان على را آورده بود كه نه از پسران پيامبر است و نه از زنان او؟

براى على در آيه مباركه جايى نيست،مگر اين كه داخل در فرموده خداى متعال�انفسنا�باشد .براستى كه بردن على دليل بر اين است كه پيامبر خدا او را به منزله خود به حساب مى‏آورد و اگر پيامبر خدا او را چنين به حساب مى‏آورد پس،در حقيقت او را در ميان همه مسلمانان ممتاز دانسته است.پيامبر خدا در موارد مختلفى صريحا مى‏فرمود:على از من است و من از اويم.و حبشى بن جناده روايت كرده است كه او خود از پيامبر خدا شنيد كه مى‏فرمود:�على از من است و من از او و كسى از جانب من كارى را انجام نمى‏دهد بجز على.�

اميرالمؤمنين على عليه السلام در يك نگاه

كنيه على (ع)

آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميده‏اند.امام حسن (ع) در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و امام حسين (ع) او را با كنيه ابو الحسن مى‏خوانده‏اند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيه‏ها خطاب مى‏كرده است.چون پيامبر وفات يافت على (ع) را به اين دو كنيه صدا مى‏كردند.يكى ديگر از كنيه‏هاى على (ع) ،ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده بود.

در استيعاب نقل شده است:�به سهل بن سعد گفته شد:حاكم مدينه مى‏خواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر،على را دشنام گويى.سهل پرسيد:چه بگويم؟گفت:بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد:به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين كنيت،نامگذارى نكرده است. پرسيد:چگونه‏اى ابو العباس؟جواب داد:على (ع) نزد فاطمه رفت و آن‏گاه بيرون آمد و در حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او،پيغمبر (ص) پيش فاطمه آمد و از او پرسيد:پسر عمويت كجاست؟فاطمه گفت:اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پيامبر با دست‏شروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود:بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را بدين نام،نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين نام دوست داشتنى‏تر نيست.�

نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت:�من و على بن ابيطالب (ع) در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر بوديم.تا آنجا كه عمار گفت:سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مى‏داد و ما به خاطر آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم،به خاك آلوده شديم.در آن روز بود كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مى‏شود اى ابو تراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.�

البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روايتى ديگر آمده است:چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى كه خاك بر چهره‏اش نشسته و يا آنكه گونه‏اش خاك آلود بوده به او فرمود:�ابو تراب!چنين كن‏�.

همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيه‏اى،على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت:اى على! نخستين كسى كه خاك را از سرش مى‏تكاند تويى.

على (ع) ،اين كنيه را از ديگر كنيه‏ها بيشتر خوش مى‏داشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مى‏كرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى اميه و ديگران،بر آن حضرت به جز اين كنيه نام ديگرى اطلاق نمى‏كردند.آنان مى‏خواستند با گفتن ابو تراب،آن حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همين كنيه بود.دشمنان على،به سخنگويان دستور داده بودند تا با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر،آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است،گويا كه ايشان با استفاده از اين عمل،لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مى‏پوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين (ع) اطلاق نمى‏كردند.بدان گونه كه اين نام،تنها بر شيعيان على (ع) اختصاص يافت.

كميت مى‏گويد:

گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مى‏شوم.

هنگامى كه كثير غرة گفت:جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود،يزيد بن عبد الملك به او گفت:نفرين خدا بر تو باد!آيا ترابى و عصبيت؟!در اين باره مؤلف در قصيده‏اى سروده است:

به نام دو فرزندت،مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب مى‏شمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود

لقب على (ع)

ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مى‏نويسد:لقب على (ع) ،مرتضى،حيدر،امير المؤمنين و انزع (و يا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ريخته باشد.) و بطين (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخير خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون آمد و گفت:

ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبت‏به تشخيص برترى على نابينا و كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان پرهيزگار آمده‏ام زيرا ولى،خون ولى را طلب مى‏كند

و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود:

اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد آگاه در خاطر سپرده‏اند و اشقيا آن را فراموش كرده‏اند

زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت:

آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام قريش پس از پيامبر برترين كس است؟!

او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را ولى ناميده است و دوست،پشتيبان و نگهدار دوست است،همچنان كه گمراه پيرو فرمان گمراهى ديگر است

زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است:

پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) )

فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پيام‏آورى و پس از او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك شده است منظور من على وصى پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند

اين زحر در جنگ جمل و صفين با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعث‏بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسين (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.

كميت مى‏گويد:

كثير نيز مى‏گويد:وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دين‏ها

همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين(يعسوب المؤمنين و يعسوب الدين)نيز ملقب بوده است.

روايت كرده‏اند كه پيامبر به على (ع) فرمود:تو پادشاه دينى و مال پادشاه ظلمت و تاريكى است.

در روايت ديگرى آمده است:اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى كسانى است كه در روز قيامت‏با چهره‏هايى نورانى در حجله‏ها نشسته‏اند.

ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو روايت را نقل كرده‏اند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده و آمده است (ملكه كندوى زنبور عسل).على (ع) فرمود:من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مى‏جويند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مى‏برد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سيادت دارد.

دربان على (ع)

در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت،سلمان فارسى (رض) بوده است.

شاعر على (ع)

همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت،حسان بن ثابت‏بوده است.در اينجا اضافه مى‏كنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفين،نجاشى و اعور شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن بوده‏اند.

نقش انگشتر على (ع)

سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است:نقش انگشترى آن حضرت عبارت‏�خداوند فرمانروا،على بنده اوست‏� (الله الملك على عبده) بوده است.همچنين وى مى‏نويسد:آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راست‏خود مى‏كرده است و حسن و حسين (ع) نيز چنين مى‏كرده‏اند.

ابو الحسن على بن زيد بيهقى معروف به فريد خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاريخ حكماى اسلام مشهور است در ذيل شرح زندگانى يحيى نحوى ديلمى ملقب به بطريق،چنين مى‏گويد:� يحيى فيلسوف و ترساكيش بود و عامل امير المؤمنين (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بيرون براند.يحيى نيز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفيه،به فرمان على (ع) امان نامه‏اى براى يحيى نوشت كه من آن امان نامه را در دست‏حكيم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقيع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت �الله الملك و على عبده‏� (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى اين مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى اين عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بيهقى اين توقيع به دست‏حضرت نوشته شده است و بعيد نيست كه گفته بيهقى متين‏تر باشد.�

همچنين احتمال دارد كه آن حضرت نامه‏ها را چنين امضا مى‏كرده و سپس همان عبارت را بر نگين انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گويد:�اسندت ظهرى الى الله‏� (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگين آن حضرت بوده است.عده‏اى ديگر نقش نگين آن حضرت را�حسبى الله‏�ذكر كرده‏اند.كفعمى نيز در مصباح گويد:نقش نگين انگشترى آن حضرت‏�الملك لله الواحد القهار�بوده است.البته بعيد نيست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.

شعری ازمقام معظم رهبری امام خامنه ای

دلم قرار نمي گيرد از فغان بي تو

دلم قرار نمي گيرد از فغان بي تو                                

                                            سپند وار زكف داده ام عنان بي تو

ز تلخ كامي دوران نشد دلم فارغ                               

                                             زجام عشق لبي تر نكرد جان بي تو

نسيم صبح نمي آورد ترانه ي شوق                             

                                              سر بهار ندارند بلبلان بي تو

لب از حكايت شبهاي تار مي بندم                     

                                             اگرامان دهدم چشم خونفشان  بي تو

چو شمع كشته ندارم شراره اي به زبان          

                                              نمي زند سخنم آتشي به جان  بي تو

ز بي دلي و خموشي چو نقش تصويرم                 

                                              نمي گشايدم از بي خودي زبان بي تو

عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم                          

                                               چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو

گزارش غم دل را مگر كنم چو امين                    

                                                جدا از خلق به محراب جمكران بي تو

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری 
ششم www.pichak.net كليك كنيد